نگهبان بعثی

نگهبان بعثی
راوی: ظهر امروز سروان خلیل وارد کمپ شد. سراغ یدالله رفتم و گفتم: یدالله ! الان موقع خوبیه، خلیل اومده! سروان خلیل در حالی که در راهروری کمپ قدم می زد، یدالله دستش را بلند کرد و از او اجازه خواست صحبت کند.
کد خبر: ۴۵۱۰۶    تاریخ انتشار : ۱۳۹۱/۰۸/۰۹