خرچنگ سیاه

خرچنگ سیاه
فریاد می زدم، التماس می کردم، خودم را به دست و پاهایشان می انداختم، می گفتم فرزند کوچکم در خانه انتظار مرا می کشد، رهایم کنید، هر چقدر پول بخواهید می دهم اما از نگاه کردن به چشم های هوس آلود آنان وحشت داشتم، هیچ کسی در آن تاریکی شب، صدای ضجه های یک مادر را نمی شنید تا این که تیغه چاقو دیگر نفسم را برید، از شدت ترس می لرزیدم و ...
کد خبر: ۱۴۲۶۹۷    تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۳/۱۸