اما اگر دقيق تر بنگري در ميان اين همه غوغا و هيجان چيز ديگري است كه رخ نمايان مي دارد: غربت
امام غريبي كه مردم به نامش جشن مي گيرند و شيريني نثار مي دارند ولي دلهايشان از او خالي است. گويي نمي بينند هزار و اندي سال غبار انتظار بر پيشاني اش نشسته و بي توجهي ياران زخم بر دلش افكنده است. دم از او می زنند ولي با نافرماني اش تير بر پيكرش مي زنند و انگار در صدا زدنش دل خود را راضي ميكنند و منافع خود را مي جويند.
پس كي او را براي خودش و براي التيام غمهاي مادرش بخوانيم ؟
شايد زمان آن رسيده باشد كمي تامل كنيم و از خدايمان بخواهيم كه دعاهايمان را براي آن وجود نازنين خالص گرداند و توفيق خدمت گزاري صادقانه به ما ارزاني دارد.
بیا و حاجت خود را فدای حاجت او کن به هر نیاز و تمنّا، دعا کنیم بیاید