سایر زبان ها

شهروند خبرنگار

صفحه نخست

سرویس خانواده شیعه

سرویس شیعه شناسی

دیده بان شیعیان

سرویس عکس

سرویس فیلم

صوت

سردبیر

صفحات داخلی

رجبي دواني: مشركان با 14 زن آوازه‌خوان به ميدان احد آمدند

عضو هيئت علمي دانشگاه امام حسين(ع) گفت: در ماجراي جنگ احد 3000 نفر با تجهيزات کامل در سپاه قريش فراهم شدند و تعدادي از بت‌ها و حدود 14 زن را نيز به سرپرستي هند، زن ابوسفيان با خود آورده بودند تا...
کد خبر: ۳۱۵۵۵
۱۲:۲۴ - ۲۶ بهمن ۱۳۹۰
SHIA-NEWS.COM شیعه نیوز:

به گزارش«شیعه نیوز» به نقل از خبرگزاري دانشجو ، دکتر محمدحسين رجبي‌دواني در دوازدهمين جلسه از سلسله جلسات کارگاه آموزشي- تحليلي تاريخ اسلام كه به همت موسسه «صهباي بصيرت» در فرهنگسراي ارسباران برگزار شد، به بيان اقدامات مشركان براي تضعيف حكومت نوپاي پيامبر (ص) در مدينه پرداخت.
جنگ احد با چه انگيزه‌هايي بر مسلمانان تحميل شد
از حوادث مهم ديگر در ارتباط اسلام با مشرکان، جنگ احد در سال سوم هجرت است. در بدر ضربات بسياري بر مشرکان وارد شد و در تاريخ قريش اين مقدار کشته و خسارت در مورد سران قريش بي سابقه بود، لذا مشرکان بشدت به دنبال فرصتي براي انتقام گرفتن بودند. جنگ احد با انگيزه‌هاي زير به مسلمان‌ها تحميل شد:
1- اعاده حيثيت از دست رفته در جنگ بدر
2- انتقام کشته شدن سران قريش در بدر
3- باز کردن راه تجارتي مکه به شمال که پس از جنگ بدر بسته شده بود و مشرکان ديگر جرأت نداشتند از اين راه که از حاشيه مدينه عبور مي‌کرد، استفاده کنند. اين راه تا سال هفتم هجرت بسته بود.
4- کشتن پيامبر (ص) و ريشه کن کردن کامل اسلام
مشرکان با اين انگيزه هاي چهارگانه جنگ احد را بر مسلمانان تحميل کردند.
مشركان با 14 زن آوازه‌خوان براي تهييج سپاه قريش به ميدان احد آمدند

3000 نفر با تجهيزات کامل فراهم شدند و تعدادي از بت‌ها را هم براي نيرو گرفتن و ... با خود آورده بودند. 14 زن را نيز به سرپرستي هند، زن ابوسفيان، به هدف آوازه‌خواني به منظور تهييج و تحريک سپاهيان براي ماندن درميدان با خود آورده بودند.
به پيامبر (ص) خبر رسيد که مشرکين چنين قصدي دارند. اين‌جا بحث جالبي وجود دارد. گفته‌اند: پيامبر با اصحاب مشورت کردند که در برابر اينها چه کنيم؟ ايشان نظرشان اين بود در مقابل شهر با اينهاا بجنگيم و زنان و کودکان و پيرمردان را در برج‌هاي ورودي شهر جاي بدهيم و آنها از بالا مشرکين را سنگ باران کنند و رزمندگان هم با آنها درگير باشند، اما پيروزي بزرگ بدر جوان‌ها را مغرور ساخته بود و مي‌گفتند: کسر شأن ماست در کنار خانه‌هاي خود با دشمن بجنگيم ما بايد به ميدان برويم. حمزه و چند تن ديگر از سرشناسان نيز همين نظر را داشتند.
پيامبر با شنيدن اين سخن به منزل رفتند تا لباس رزم بپوشند. در اين فاصله مسلماناني که اين نظر را داشتند، پشيمان شدند و گفتند درست نبود ما نظر خود را بر پيامبر تحميل کرديم. وقتي ايشان بازگشتند، به پيامبر گفتند: هر آن‌چه صلاح مي‌دانيد انجام دهيد. ايشان نيز فرمودند: براي رسول خدا شايسته نيست که وقتي لباس رزم پوشيد از تن بيرون بياورد و بايد به ميدان برويم.
نقل مشهوري كه جاي تامل دارد!
اين نقل مشهوري است، ولي جاي تأمل دارد، كه چرا در چنين مسئله‌اي که با پيروزي، اعتلاي اسلام و حفظ جان مسلمانان ارتباط دارد، پيامبر مشورت مي‌کنند و نظري برخلاف نظر خود را برمي‌گزينند و بعد از مشورت هم اگر معلوم شد نظر ايشان بهتر است آيا نبايد طبق آن عمل شود؟ مگر ملاک نظر اکثريت است؟ممکن است اکثريت اشتباه کند. بعد هم که مسلمين به پيامبر گفتند: هر طور شما صلاح مي‌دانيد، ايشان بگويند نه، همان که گفته شد! اين منطقي به نظر نمي‌آيد و نمي‌توان ‌پذيرفت.
سؤال: شايد اين يک کار تربيتي است، اما اگر قرار باشد همه تصميمات را پيامبر بگيرند، نقش مردم چه مي‌شود؟
رجبي دواني: اگر در يک امر عادي و طبيعي بود مي‌توان گفت اگر چه نظرات ديگران درست نباشد، اما اگر باعث پرورش استعدادهاست و براي جامعه اسلامي مفيد است، اشکالي ندارد اما در اينجا که با جان مردم و آبروي اسلام سرو کار دارد بايد اهم و مهم کرد و مشورت در همه جا وارد نيست.
در ابتداي خلافت حضرت علي (ع)، وقتي طلحه و زبير ديدند امتيازاتشان قطع شده است،‌ برايشان سخت آمد و به حضرت گفتند: تو بايد در امور مختلف با ما مشورت کني. حضرت فرمود: اگر اين امور از احکام الهي است، من از همه شما بهتر مي‌دانم و نيازي به مشورت با شما نيست و اگر مسئله ديگري است که نياز به مشورت دارد بگوييد. آن‌ها با وقاحت گفتند: اين چه سبکي است که در تقسيم بيت المال پيش گرفته‌اي؟
اين رفتار حضرت يعني در هر چيزي لازم به مشورت نيست، به خصوص درجايي که با عرض و آبروي مسلمين سر و کار دارد و به ويژه وقتي خود رهبري مسلمين نيز در مورد آن نظر دارد.
تصويري از موقعيت جغرافيايي مدينه
مدينه از غرب به کوه بزرگي به نام سلع محدود بود و از جنوب نخلستان‌هاي متراکمي وجود داشت که عبور سپاه را با مشکل روبرو مي‌کرد. از طرف شرق خانه‌هاي به هم پيوسته‌اي قرار داشت که آن هم مانعي براي عبور لشگر و سپاه به شمار مي‌رفت و تنها نقطه آسيب پذير مدينه قسمت شمالي آن بود.
دشمن نيز کاملاً به وضعيت مدينه واقف بود. پيامبر نظرشان اين بود که مسلمانان در اينجا مقابل مشرکان قرار بگيرند، اما اين نظر رد شد و گفتند بايد به ميدان برويم. در جنگ خندق هم خندقي که حفر شد دور تا دور مدينه نبود بلکه فقط در اين قسمت آسيب پذير شمالي بود.
سپاه اسلام از مدينه بيرون آمد، دشمن نيز از جنوب آمده بود و پس از دور زدن مدينه، پشت به مدينه قرار گرفتند. مسلمان‌ها نيز پشتشان را به کوه احد دادند و رو به مدينه، مقابل مشرکين قرار گرفتند.
بعد از آنکه دو طرف آماده نبرد شدند، ابتدا طبق رسمي که وجود داشت و در جنگ بدر نيز بود، پهلواناني به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند.
نبرد تن به تن اتفاق افتاد. طبق نقل منابع سني، 9 نفر پهلوان که عموماً از قبيله بني عبدالدار قريش بودند به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند. ابتدا علي (ع) به ميدان رفت و 5 نفر از آنها را از پاي در آورد و 4 نفر ديگر را نيز طلحه،‌ زبير، ابودجانه انصاري و يک نفر ديگر کشتند.
اما نقل شيعه اين است که هر 9 نفر را اميرالمؤمنين از پاي درآورد و ديگر نفر دهم جرأت ميدان آمدن نکرد و پس از آن نبرد سراسري آغاز شد. در پي اين نبرد، مسلمان که به واسطه پيروزي در بدر و نيز کشته شدن اين پهلوانان روحيه بسيار خوبي داشتند، بدون توجه به شمار کم خود، يعني 700 نفر در مقابل 3000 نفر دشمن، پيروز شدند.
همسر ابوسفيان به سپاه قريش سورمه تعارف كرد
مشرکان هم روحيه‌شان را از دست دادند و احساس کردند قضيه بدر در حال تکرار شدن است. با بي نظمي شروع به عقب نشيني کردند. آوازه‌خواني زنان از جمله هند و ... نيز اثري نداشت. معروف است که هند، سورمه جلوي آنها گرفت و گفت: شما مرد نيستيد بياييد خود را بزک بکنيد! آنها نيز گفتند: ما حاضريم بزک هم بکنيم، اما جانمان را نجات بدهيم لذا شکست مفتضحانه‌اي خوردند.
در پشت سپاه اسلام،‌ تنگه‌اي به نام عينين قرار داشت که تنها منطقه‌ آسيب پذير بود. پيغمبر فکر آن را هم کرده و 50 نفر را به فرماندهي عبدالله بن جبير در آنجا قرار داده بودند و فرموده بودند: چه ما پيروز شويم و چه شکست بخوريم تا من به شما دستور نداده‌ام اين عرصه را ترک نکنيد.
مشرکان شکست خوردند و عقب نشستند، اما...
مشرکان شکست خوردند و عقب نشستند، اما عمده مسلماناني که با عبدالله بن جبير بودند از ترس اينکه از غنائم بي بهره بمانند، فرمان پيامبر و فرمانده خود را رها کردند و هر چه عبدالله بن جبير فرياد زد گوش ندادند. متأسفانه هنوز آثار جاهلي در اينها بود. با اينکه ديده بودند پيامبر در بدر احدي را از غنيمت بي بهره نگذاشتند و حتي آنهايي که قصد آمدن به بدر را داشتند، اما ديرتر رسيده بودند را بهره‌مند ساختند، اما باز هم براي رسيدن به غنائم فرمان پيامبر را رها کردند.
به هر حال مسلمان‌ها کوتاهي کردند. خالد بن وليد که يک مغز نظامي بزرگ دشمن بود و فرمانده نيروهاي احتياط دشمن را داشت و هنوز وارد عمل نشده بود، وقتي شکست سپاه مشرکين را ديد با توجه به استعداد نظامي که داشت گفت مي‌شود مسلمان‌ها را دور زد و آنها را از تنگه عينين مورد حمله قرار داد، اگر براي آنجا تدبيري نيديشيده باشند که پيامبر انديشيده بودند، اما مسلمانان کوتاهي کردند.
عبدالله ابن جبير نتوانست از پيامبر استمداد کند چون فاصله زياد بود. خودش و 5 تن ديگر که باقي مانده بودند مقاومت کردند. تيرهايشان تمام شد، با نيزه ادامه دادند، نيزه‌هايشان نيز شکست دست به شمشير بردند و در نهايت همگي شهيد شدند.
دشمن از آنجا هجوم آورد. مسلمان‌ها در حالي که از حالت جنگي بيرون آمده و سلاح‌ها را زمين گذاشته بودند و بعضي هم زره‌ها را در آورده بودند، ناگهان صداي سم اسبان را از پشت سر شنيدند و تا خواستند به خود بجنبند دشمن به آنها رسيد. روحيه شان را از دست دادند.
مشرکاني که در حال فرار بودند وقتي ديدند خالد ابن وليد موفق شد، آن‌ها هم روحيه پيدا کردند و برگشتند و مسلمان‌ها از دو طرف مورد هجمه قرار گرفتند. بسياري گريختند. ابوسفيان فرياد مي‌زد: اعلو هبل، اعلو هبل، يعني بلند مرتبه باد هبل که باعث پيروزي ما شد.
پيامبر به اميرالمؤمنين فرمودند: پاسخش را بده. ايشان نيز فرمود: الله ربي و اجل. ابوسفيان شعارش را عوض کرد و گفت: لنا عزي و لا عزي لکم، ما عزي داريم که باعث پيروزي ما شد و شما نداريد. علي فرمود: لنا مولي و لا مولا لکم، ما هم همچون خدايي داريم که شما نداريد. ابوسفيان ساکت شد چون ديد هر چه بگويد علي جواب او را محکم خواهد داد.
حمزه به شدت با دشمن مي‌جنگيد. مصعب ابن عمير (که پيشتر گفتيم جواني بود که پدر و مادرش مشرک بودند، اما او ايمان آورده بود و به همين دليل توسط پدر و مادر طرد و خلع شد) صورتش را پوشانده بود و مردانه مي‌جنگيد تا اينکه به شهادت رسيد.
مشرکان گفتند: پيامبر کشته شد. حال اين يا عمليات رواني بود و يا واقعا اين طور فکر مي‌کردند. اين فرياد باعث شد آن عده از مسلماناني که باقي مانده بودند و مي‌جنگيدند نيز روحيه‌شان را از دست بدهند و پا به فرار بگذارند. پيامبر فرياد مي‌زدند من زنده هستم، اما توجهي نکردند.
نقل است ابوبکر و عمر و برخي ديگر از اصحاب گريختند و به بالاي بلندي رفتند و به خود مي‌لرزيدند. حتي نقل شده است، عمر چنان روحيه خود را باخته بود که مي‌گفت کسي را بفرستيم سراغ عبدالله ابن ابي، رئيس منافقين؛ چون او در اين جنگ شرکت نکرده پيش مشرکين و ابوسفيان آبرو و عزت دارد و مي‌تواند شفيع شود تا آنها با ما کاري نداشته باشند!
آن وقت از اين طرف مي‌بينيم اميرالمؤمنين علي عليه السلام چگونه مي‌جنگد. در جايي ديدم که عمر مي‌گويد: من هنوز  هيبت و عظمت علي در جنگ احد، هنگامي که ما گريخته بوديم و او بر ما وارد شد و با خشم به ما که فرار کرده بوديم نگاه کرد را فراموش نمي‌کنم و هر بار به يادم مي‌آيد بر خود مي‌لرزم. مشرکان توانستند 70 نفر از مسلمانان را به شهادت برسانند و پيروز شوند.
ارسال نظرات
نظرات حاوی عبارات توهین آمیز منتشر نخواهد شد
نام:
ایمیل:
* نظر: