سایر زبان ها

شهروند خبرنگار

صفحه نخست

سرویس خانواده شیعه

سرویس شیعه شناسی

سرویس عکس

سرویس فیلم

صوت

سردبیر

صفحات داخلی

معنای مختار بودن انسان در تفسیر المیزان

این آیه چهارمین پاسخ از عذر مشرکین است، که گفتند: (اگر با تو هدایت را پیروى کنیم عرب ما را از سرزمینمان مى ربایند)، و متضمن حجتى قاطع است.
کد خبر: ۲۷۲۴۹۱
۱۴:۱۳ - ۰۱ شهريور ۱۴۰۱

«شیعه نیوز»: علامه طباطبایی در تفسیر المیزان در ذیل آیه 68 سوره مبارکه قصص، «معنای مختار بودن انسان» را تبیین کرده اند.

 در این بخش از تفسیر المیزان آمده است:

و ربک یخلق ما یشاء و یختار ما کان لهم الخیره، سبحان الله و تعالى عما یشرکون

کلمه (خیره ) به معناى تخیر (انتخاب ) است، همچنان که کلمه (طیره ) به معناى تطیر است.

این آیه چهارمین پاسخ از عذر مشرکین است، که گفتند: (اگر با تو هدایت را پیروى کنیم عرب ما را از سرزمینمان مى ربایند)، و متضمن حجتى قاطع است.

توضیح آن، همانا خلقت یعنى صنع و ایجاد همه چیز به خداى تعالى منتهى مى شود، همچنان که خودش فرموده (الله خالق کل شى ء) در نتیجه در عالم هستى هیچ موثر حقیقى غیر از خداى تعالى وجود ندارد، پس هیچ چیزى که خداى را مجبور به کارى از کارها کند، وجود ندارد، زیرا چنین چیزى که فرض کردیم موثر است یا مخلوق خدا است، که هستى اش به او منتهى مى شود در این صورت وجود آن و همه آثارش مخلوق او است، و معنا ندارد که چیزى و یا اثر آن در خودش اثر کند، و یا مخلوق او نیست، و هستى اش به او منتهى نمى شود، و با اجبار و قهر در خدا تاثیر مى کند یعنى او را به اجبار وادار به کار مى سازد، که این فرض باطل است، چون موثرى در عالم غیر از خدا نیست و چیزى هم نیست که وجودش منتهى به خدا نشود.

پس نه چیزى هست که در خداى تعالى اثر کند و اثر خدا از او باشد و نه چیزى هست که از اثر خدا جلوگیرى کند همچنان که فرموده : (و الله یحکم لا معقب لحکمه ) و نیز فرموده : (و الله غالب على امره ).

و وقتى نه قاهرى بود که او را بر عملى مجبور کند، و نه مانعى که او را از عملى باز بدارد، در نتیجه او مختار حقیقى است، این از نظر تکوین و خلقت از نظر تشریع هم همین طور است، زیرا تشریع تابع تکوین است، چون حقیقت تشریع این است که : خداى تعالى جنس بشر را طورى خلق کرده، و بر فطرتى ایجاد فرموده، که خلقت و فطرتش صحیح، و مثمر ثمر نمى شود، مگر وقتى که یک عده کارهایى را که در شرع واجبات و یا به حکم واجبات هستند، انجام دهد، و یک عده کارهایى که محرمات و یا به حکم محرمات هستند ترک کند، پس هر کارى که در به کمال و به سعادت رسیدن انسانها موثر است، خداى تعالى به آنها امر کرده، با امر وجوبى و یا ارشادى، و از آنچه که در این راه مضر و منافى بوده نهى کرده، با نهى تکلیفى و یا ارشادى.

بیان اینکه خداوند داراى اختیار تکوینى (یخلق ما یشاء) و تشریعى (و یختار) است

پس خداى تعالى که مختار به تمام معنا است، مى تواند در مرحله تشریع احکام و قوانین، هر حکم و قانونى را که خواست تشریع کند، همچنان که در مرحله تکوین مى تواند هر قسم که اختیار کرد خلق و تدبیر نماید، و این است معناى جمله (و ربک یخلق ما یشاء و یختار) که به طور مطلق خدا را مختار معرفى مى کند.

و ظاهرا جمله (یخلق ما یشاء) اشاره است به اختیار تکوینى خدا، و مى فهماند که اختیار او مطلق است به این معنى که قدرت او قاصر از خلقت هیچ چیز نیست، و هیچ چیزى او را از آنچه مى خواهد مانع نمى شود، و به عبارت دیگر: هیچ چیزى از مشیت او سرباز نمى زند، نه به خودى خود و نه به خاطر مانعى، و این همان اختیار به معناى حقیقى آن است.

و جمله (و یختار) اشاره است به اختیار تشریعى، و اعتبارى، که عطف آن به جمله (یخلق ما یشاء) از باب عطف مسبب است بر سبب، براى اینکه تشریع و اعتبار، فرع تکوین و حقیقت است.

ممکن هم هست که جمله (یخلق ما یشاء) را بر اختیار تکوینى، و جمله (و یختار) را بر اعم از حقیقت و اعتبار حمل کنیم، و لیکن وجه سابق موجه تر است، به دلیل اینکه آنچه در جمله بعدى (ما کان لهم الخیره ) نفى شده، اختیار تشریعى و اعتبارى است، و اختیارى که در جمله (یختار) براى خدا اثبات شده، مقابل آن است، پس قهرا مراد تنها همان اختیار تشریعى و اعتبارى است.

معناى مختار بودن انسان و بیان اینکه او در برابر اراده تکوینى و تشریعى خدا اختیارى ندارد

از سوى دیگر هیچ شکى نیست در اینکه آدمى نسبت به کارهایى که از روى علم و اراده انجام مى دهد اختیار تکوینى دارد، البته نه اینکه اختیارش مطلق باشد، چون اختیار او یکى از اجزاء سلسله علل است، اسباب و علل خارجى نیز در محقق شدن افعال اختیارى او دخیلند، مثلا اگر انسان یک لقمه غذا را بخورد که یکى از کارهاى اختیارى اوست، هم اختیار او در آن دخیل است، و هم وجود طعام در خارج، و هم اینکه طعام مفروض طورى باشد که قابل خوردن باشد و با طبع آدمى نیز سازگار باشد، و هم اینکه این طعام در دسترس و نزدیک او باشد، و نیز دست او هم به فرمانش باشد، و بتواند لقمه را بگیرد، و دهان او هم باز باشد، و بتواند آن را بجود، و دستگاه بلعیدن او هم سالم باشد و بتواند لقمه را فرو ببرد، و صدها اسباب دیگرى که همه در این عمل اختیارى، یعنى خوردن آدمى دخیلند، فراهم باشند.

پس صادر شدن فعل اختیارى از انسان موقوف بر موافقت اسبابى است که خارج از اختیار آدمى است، و در عین حال دخیل در فعل اختیارى اوست، و خداى سبحان در راس همه این اسباب است، و همه آنها حتى اختیار آدمى به ذات پاک او منتهى مى شود، چون اوست که آدمى را موجودى مختار خلق کرده، هم او را خلق فرموده و هم اختیارش را.

از سوى دیگر انسان خود را بطبع مختار مى داند به اختیار تشریعى به اینکه کارى را انجام دهد و یا ترک کند، یعنى در مقابل آن اختیار تکوینى قانونا هم خود را مختار مى داند، (لذا اگر کار نیکى کرد سزاوار مدحش مى دانند، و مى گویند مختار بوده، و اگر کار نیکى را ترک کرد سزاوار ملامتش مى دانند، و معذورش نمى دارند به اینکه مجبور بوده ) و کسى از هم نوعش نمى تواند او را مجبور به کارى، و یا ممنوع از کارى بکند، چون بنى نوع او نیز مانند او انسانند، و از معناى بشریت چیزى زاید بر او ندارند، تا مالک و اختیاردار او بوده باشند، و این همان است که مى گویند: انسان بالطبع حر و آزاد است.

مقصود از اینکه فرمود: (ما کان لهم الخیره)

پس انسان فى نفسه حر و بالطبع مختار است، مگر آنکه خودش به اختیار خود چیزى از خود را به دیگرى تملیک کند، و به این تملیک حریت خود را از دست بدهد، همچنان که یک انسان اجتماعى نسبت به موارد سنت ها و قوانین جارى در اجتماعش حریت و آزادى ندارد، چون که داخل در اجتماع است، و آنچه از سنن و قوانین، چه دینى و چه اجتماعى، در اجتماع جریان دارد، امضاء کرده است.

و نیز دو صف لشکر که با یکدیگر جنگ مى کنند، از همان اول هر یک دیگرى را، نسبت به آنچه که یکى از دیگرى به دست آورد، مالک دانسته، و اختیار خود را از آن سلب کرده، و به همین جهت است که طرف غالب مى تواند با اسیرانى که از طرف مغلوب گرفته هر چه بخواهد بکند.

و نیز اجیرى که عمل خود را در مقابل اجرتى مى فروشد، یعنى خود را اجیر غیر مى کند، دیگر در آن عمل خود حریت و آزادى ندارد، چون مملوک بودن عمل با حریت منافات دارد.

پس یک انسان نسبت به سایر انسانها، وقتى حر و آزاد در عمل خویش است، و نسبت به عملى آزادى و حریت دارد که به دست خود و به اختیار خود سلب حریت از خود نکرده باشد، و عمل خود را تملیک به غیر ننموده باشد.

ولى خداى سبحان از آنجایى که مالک ذات انسانها و نیز افعال صادره از ایشان است، و ملکیتش هم مطلق، و به تمام معناست، هم به ملک تکوینى مالک او و افعال اوست، و هم به ملک تشریعى و اعتبارى، لذا انسان نسبت به آنچه که خداى تعالى به امر تشریعى و یا نهى تشریعى و نیز به آنچه که به مشیت تکوینى از او بخواهد، هیچ گونه حریت و اختیارى ندارد.

این است آن حقیقتى که جمله (ما کان لهم الخیره ) در صدد بیان آن است، و معنایش این است که : اگر خداى تعالى از انسانها عمل و ترک عملى را بخواهد، دیگر انسانها در مورد خواست او اختیارى ندارند، تا بتوانند آن چه خواستند براى خودشان اختیار کنند اگر چه مخالف آن چیزى باشد که خدا خواسته است.

و این آیه قریب المعنا با آیه زیر است که مى فرماید: (و ما کان لمومن و لا مومنه اذا قضى الله و رسوله امرا ان یکون لهم الخیره من امرهم ).

این بود نظریه ما در تفسیر آیه مورد بحث، البته سایر مفسرین حرفهاى مختلف دیگر زده اند، که چون فایده اى در نقلش نبود، از آن صرف نظر نموده، کسانى که بخواهند از آن سخنان اطلاع یابند باید به تفاسیر بزرگ و مطول مراجعه کنند.

(سبحان الله و تعالى عما یشرکون ) – یعنى خدا منزه است از شرک ایشان، به اینکه به جاى خدا بتهایى براى پرستش برگزیدند.

البته در این میان معناى دیگرى دقیق تر هست، و آن این است که خداى تعالى منزه است از اینکه مردم خود را نسبت به آنچه خدا اختیار مى کند مختار بدانند، و بپندارند که مى توانند آنچه او اختیار کرده رد کنند، و یا قبول نمایند، خدا از چنین پندارى منزه است، براى اینکه این پندار جز به دعوى استقلال در وجود، و بى نیازى از خداى تعالى تصور ندارد، و استقلال و استغناء هم تمام نمى شود، مگر به اینکه خود را در صفت الوهیت شریک خدا بدانند.

و در جمله (و ربک یخلق )، التفاتى از تکلم با غیر به سوى غیبت به کار رفته، (یعنى در آیه قبل روى سخن با غیر رسول خدا (صلى الله الیه و آله و سلم) بود، و در این آیه صفت رب را به آنجناب اضافه نمود، و فرمود پروردگار تو)، و این بدان جهت بوده که خواسته آنجناب را تقویت و تایید کند، و دلگرمى دهد، چون معناى آیه این است که : آن دینى که خدا وى رابه ابلاغ آن گسیل داشته، حکمى است ثابت و حتمى، که به هیچ وجه قابل برگشت نیست، پس دیگر مردم در آن اختیارى ندارند، موافقت و مخالفت آنها هیچ اثرى در آن ندارد، علاوه بر این مردم از آنجایى که ربوبیت خدا را قبول ندارند، این دین را نمى پذیرند.

و در جمله (سبحان الله ) با اینکه جا داشت بفرماید (سبحانه )، چون قبلا نام خداى تعالى ذکر شده ولى به جاى ضمیر اسم ظاهر آورده، نکته این تغییر اسلوب این است که : بفهماند امر راجع به ذات متعالى خدا است، که مبدا تنزه و تعالى او است از هر چیزى که لایق ساحت قدسش نباشد اینکه او به هر صفت کمال متصف است و از هر نقصى مبراست، براى این است که او (الله – خداى عز اسمه ) مى باشد.

انتهای پیام

ارسال نظرات
نظرات حاوی عبارات توهین آمیز منتشر نخواهد شد
نام:
ایمیل:
* نظر: