سایر زبان ها

شهروند خبرنگار

صفحه نخست

سرویس خانواده شیعه

سرویس شیعه شناسی

سرویس عکس

سرویس فیلم

صوت

سردبیر

صفحات داخلی

تفسیر دعای «اللَهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِی‌ بِطَاعَتِکَ، وَ بَاطِنِی‌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ قَلْبِی‌ بِمَعْرِفَتِکَ، وَ رُوحِی‌ بِمُشَاهَدَتَکِ، وَ سِرِّی‌ بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِکَ؛ یَا ذَا الْجَلَالِ وَ الإکْرَامِ»؛ چیست؟

گرچه این روایت در منابع متداول روایی وجود ندارد، اما در یکی از کتاب‌های عرفانی شیعی قرن هشتم - که در پاره‌ای موارد به مناسبت روایاتی را نیز ذکر می‌کند – این حدیث نقل شده و بسیاری از اندیشمندان دینی نیز با استناد به این روایت، به نوعی آن‌را پذیرفته‌اند.
کد خبر: ۲۱۳۶۰۶
۰۹:۰۱ - ۲۹ دی ۱۳۹۸

شیعه نیوز:
پرسش
تفسیر دعای «اللَهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِی‌ بِطَاعَتِکَ، وَ بَاطِنِی‌ بِمَحَبَّتِکَ، وَ قَلْبِی‌ بِمَعْرِفَتِکَ، وَ رُوحِی‌ بِمُشَاهَدَتَکِ، وَ سِرِّی‌ بِاسْتِقْلَالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِکَ؛ یَا ذَالْجَلَالِ وَ الإکْرَامِ»، که منسوب به حضرت علی( علیه السلام ) می‌باشد چیست؟ تفسیر دقیق باطن، قلب، روح و سر چیست و فرق آنان را بگویید؟
پاسخ اجمالی
گرچه این روایت در منابع متداول روایی وجود ندارد، اما در یکی از کتاب‌های عرفانی شیعی قرن هشتم - که در پاره‌ای موارد به مناسبت روایاتی را نیز ذکر می‌کند – این حدیث نقل شده[1] و بسیاری از اندیشمندان دینی نیز با استناد به این روایت، به نوعی آن‌را پذیرفته‌اند.[2]
معنای دعا: خداوندا ظاهرم را به طاعتت، و باطنم را به محبّتت، و قلبم را به شناختت، و روحم را به دیدارت، و سویدایم را به پیوستگى تامّ به حضرتت نوربخش، اى صاحب جلال و جمال.[3]
اما در باره تفسیر این اصطلاحات می‌گوییم: می‌توان منظور از این واژگان‌های گوناگون را یک چیز دانست که همگی اشاره به یک حقیقت یعنی همان وجود و حقیقت انسان دارند؛ در این صورت واژه‌های «باطن»، «قلب» و «روح» به نوعی مترادف‌اند و می‌دانیم که استعمال الفاظ مترادف در امثال این عبارات ایرادی ندارد.
اما با این وجود، می‌توان معانی مختلفی را اراده کرد که هر کدام از این واژگان اشاره به مرتبه‌ای از مراتب و مقامات نفس داشته باشند.
عارفان، نفس ناطقه انسانی را از آن جهت که مبدأ حرکت و سکون است به آن «طبع» می‌گویند؛ و به اعتبار این‌که مبدأ براى ادراکات جزئی است «نفس» می‌نامند؛ و به لحاظ این‌که مبدأ براى ادراکات کلی تفصیلی است «قلب» نامیده‌اند؛ و به اعتبار این که دارای ملکه‌ای بسیط است که ادراکات کلی تفصیلی را خلق می‌کند به آن «روح» می‌گویند؛ و به اعتبار فناى آن در عقل فعال «سرّ» می‌نامند؛ و به اعتبار فناى آن در مقام واحدیت «خفى» گفته‌اند؛ و به اعتبار فناى آن در مرتبه احدیت آن‌را «اخفى» نامیده‌اند.[4]
به بیان دیگر؛ ظاهر و باطن و قلب و روح و سرّ، از مراتب نفس ناطقه انسانی‌اند که یک حقیقت ممتد از خلق تا امر است. قلب، مقام ظهور و بروز معارف حقه الهیه به تفصیل است. در مرتبه قلب معانى کلى و جزئى مشاهده می‌گردد، عارف این مرتبه را «قلب» گوید و حکیم «عقل مستفاد».
جمیع قواى روحانى و جسمانى از قلب منشعب می‌شوند و از این جهت قلب است که یک آن قرار ندارد، و پیوسته در تقلب است، و همواره در قبض و بسط است.[5]
تفسیر دیگری از این عبارت نیز وجود دارد بدین ترتیب که جمله «اللهم‏ نور ظاهرى‏ بطاعتک‏»، اشاره به ‌امتثال اوامر شرعی و اجتناب از نواهی و محرمات دارد‏. و جمله «و باطنى بمحبتک»، اشاره به مقام اول سیر و سلوک است؛ زیرا که تا محبتى بین طالب و مطلوب برقرار نشود؛ طالب به سوی مطلوب حرکت نمی‌کند. و جمله «و قلبى بمعرفتک»، اشاره به مقام علم الیقین است. و «روحى بمشاهدتک»، اشاره به مقام عین الیقین است‏. و جمله «و سرى باستقلال اتصال حضرتک»، اشاره به مقام حق الیقین است و عبارت است از فناى کلى در وجود منبسط.[6]
برای اطلاع بیشتر از شرح و تفصیل این جملات به کتاب‌های مرتبط رجوع شود.[7]

[1]. ر. ک: آملى، سید حیدر، أنوار الحقیقة و أطوار الطریقة و أسرار الشریعة، النص، ص 435، قم، نور على نو، چاپ اول، ۱۳۸۲ش؛ علامه حسن زاده آملى، این عبارت را از کتاب بحر المعارف مولى عبد الصمد همدانى، ط 1، چاپ سنگى نقل می‌کند: ر. ک: هزار و یک کلمه، ج ‏4، ص 119، قم، بوستان کتاب، چاپ سوم، 1381ش.
[2]. همان؛ ر. ک: حسن زاده آملی، حسن، انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 181، تهران، الف لام میم، چاپ اول، 1383ش؛ حسینی تهرانى، سید محمد حسین، لب اللباب در سیر و سلوک، ص12، مشهد، علامه‌ى طباطبایى، چاپ نهم، 1419ق؛ شیروانى، زین العابدین، ریاض السیاحة، ج ‏1، ص 361، تهران، سعدى، چاپ اول، 1361ش.
[3]. لب اللباب در سیر و سلوک، ص12.
[4]. اقتباس از پاسخ 2332.
[5]. انسان کامل از دیدگاه نهج البلاغه، ص 181.
[6]. ر. ک: ریاض السیاحة، ج1، ص 361.
[7]. علامه سید محمد حسین تهرانى، از شخصی به نام حاج مولى جعفر کبوتر آهنگى نام می‌برد که شرحی بر این دعا نوشته است؛ وی بخشی از آن شرح را نقل کرده است. ر. ک: لب اللباب در سیر و سلوک، ص137.

T

ارسال نظرات
نظرات حاوی عبارات توهین آمیز منتشر نخواهد شد
نام:
ایمیل:
* نظر: